|
تنهایی تاوان باور نکردن تو بود چراغ با نگاه تو روشن می شود....
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک شاخه های شسته، باران خورده، پاک آسمان آبی و ابر سپید برگ های سبز بید عطر نرگس، رقص باد نغمه ی شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار خوش به حال چشمه ها و دشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک – که می خندد به ناز – خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب ای دل من، گرچه در این روزگار، باده ی رنگین نمی بینی به جام، ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم! ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ هفت رنگش می شود هفتاد رنگ "فریدون مشیری"
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است! چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست! چگونه جای تو در جان زندگی سبز است! تمام گنجشکان که در نبود تو مرا به باد ملامت گرفته اند تو را به نام صدا می کنند! تو نیستی که ببینی ، چگونه پیچیدست طنین شعر نگاه تو در ترانه من تو نیستی که ببینی ، چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه من به خواب می ماند تنها به خواب می ماند چراغ ، آینه ، دیوار ، بی تو غمگینند تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست ، از تو می گویم تو نیستی که ببینی ، چگونه از دیوار جواب می شنوم ... تو نیستی که ببینی ... "فریدون مشیری"
تو هم با من نبودی...! مثل من با من و حتی مثل تن با من تو هم با من نبودی...! آن که می پنداشتم باید هوا باشد و یا حتی گمان می کردم این تو باید از خیل خبرچینان جدا باشد تو هم با من نبودی...! تو هم از ما نبودی...! آن که ذات درد را باید صدا باشد و یا با من چنان هم سفره ی شب باید از جنس من و عشق و خدا باشد تو هم از ما نبودی...! تو هم مومن نبودی بر گلیم ما و یا حتی بر حریم ما ساده دل بودم که می پنداشتم دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد تو هم از ما نبودی! ای آوار... ای سیل مصیبت بار...
آیینه ها دچار فراموشی اند و نام تو ورد زبان کوچه ی خاموشی امشب تکلیف پنجره بی چشم های باز تو روشن نیست! "قیصر امین پور"
پنجه در افکنده ایم با دست هایمان به جای رها شدن سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را به جای همراهی کردنشان عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه "مارگوت بیکل"
شاید داستان تکراری باشه اما به دوباره خوندنش می ارزه..... روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
ایستاده "ابر و باد و ماه و خورشید" از کار زیر این برف شبانگاهی می گزد سرمای دی ماهی کرده موج برکه یخ برف دست و پای خویشتن را گم زیر صد فرسنگ برف اما در عبور است از زمستان دانه ی گندم...
ماه، دريا را به خود مي خواند و آب، با كمندي، در فضاها ناپديد؛ دم به دم خود را به بالا مي كشيد. جا به جا در راه اين دلدادگان اختران آويخته فانوس ها *** گفتم اين دريا و اين يك ذره راه ! مي رساند عاقبت خود را به ماه ! من، چه مي گويم، جدا از ماه خويش بين ما، افسوس، اقيانوسها ... "فریدون مشیری"
شیشه ای میشکند. یک نفر می پرسد، علتش چیست؟ چرا شیشه شکست؟ مادرم می گوید: شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد: باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم، مثل آن شیشه ی مغرور شکست. عابری خنده کنان می آمد. تکه های آن را برمی داشت. مرهمی بر دل تنگم می شد. امشب اما دیدم، هیچ کس هیچ نگفت. غصه ام را نشنید. از خودم می پرسم: ارزش قلب من آیا از شیشه ی پنجره هم پست تر است؟ دل من سخت شکسته است اما.. هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟!...
|
About![]()
حرف های ما هنوز ناتمام.... Archivesشهریور 1388اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
نوشین ** آخرین نگاه ** |